آسمان آبی
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم. 
قالب وبلاگ
لینک های مفید



امروز، ناخودآگاه از اول صبح یاد بچه‌های بهزیستی افتادم.

در یکی از مراکز نگهداری کودکان که مدت کوتاهی مهمانشان بودم و آنجا کار می‌کردم، یک مشکل خیلی بزرگ وجود داشت: کتابخانه، مخصوصاً برای بچه‌ها، تقریباً وجود نداشت چند کتاب تکه پاره بود و کتاب مربی ها که با خودشان می آمد و می رفت.

بچه‌ها گوشی‌ نداشتند که بتوانند با آن سرگرم شوند، تبلت نداشتند و تلویزیون هم امکانات محدودی داشت و زمان مشخص. اتاق بازی هم زمان و فضای محدودی داشت.

اما من همیشه فکر می‌کنم بچه‌ای که سواد خواندن دارد، اگر اهل کتاب نباشد، باز در این شرایط خودش ناخودآگاه جذب کتاب می‌شود.

این همان کاری است که ما در بچگی می‌کردیم. وقتی خیلی چیزها در دسترس نبود، کتاب می‌خواندیم، مجله می‌خواندیم و با همان‌ها برای خودمان دنیایی می‌ساختیم.

اما به نظرم این موضوع در مراکز نگهداری کودکان چندان جدی گرفته نمی‌شود.

مربی‌ها با ذوق و شوق برای بچه‌ها کتاب می‌خوانند، اما کتاب‌های خوب کودک گران هستند. اگر بخواهی چند مجموعه خوب و باکیفیت برای بچه‌ها تهیه کنی، ممکن است برای هر مجموعه چند میلیون تومان هزینه شود. حالا تصور کنید یک مرکز نگهداری کودکان بخواهد چندین مجموعه کتاب خوب برای بچه‌ها تهیه کند. هزینه خیلی زیادی می‌شود.

از طرف دیگر، برنامه‌های تابستانی مراکز هم، راستش را بخواهید، همیشه چنگی به دل نمی‌زنند. مربی‌ها درگیر کارهای روزمره خودشان هستند و گاهی به سختی انرژی و زمان لازم برای یک فعالیت فوق‌العاده با بچه‌ها را پیدا می‌کنند؛ چه برسد به اینکه بخواهند کلاس‌های تابستانی غنی و متنوع برگزار کنند.

در میان این بچه‌ها، بچه‌های بااستعداد زیادی هستند؛ بچه‌هایی که فقط شرایط زندگی‌شان این‌طور رقم خورده که در آن مرکز باشند.

کودکان مراکز نگهداری و کودکان استثنایی، با وجود تفاوت‌هایشان، گاهی یک نقطه مشترک دارند: خیلی از آنها تجربه معمولِ داشتن پدر و مادر در کنار خودشان را نداشته‌اند. شاید برای همین بعضی وقت‌ها بلد نباشند محبت را آن‌طور که ما انتظار داریم نشان دهند.

من خودم زمانی که آنجا کار می‌کردم، این را به خوبی فهمیدم. بعضی رفتارها یا عادت‌های غذایی بچه‌ها برایم عجیب بود. حتی یک بار یکی از بچه‌ها آب دهان را به سمتم پرت کرد و من دو روز حالم بد بود. آن زمان نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «من بلد نیستم با بچه‌ای که چنین اختلال یا رفتاری دارد، چطور باید برخورد کنم.»

بعدتر روانشناسی خواندم یکم و فهمیدم نکات کوچکی وجود دارد که باید بدانی. باید یاد بگیری چرا یک کودک این‌طور رفتار می‌کند و چطور باید با او برخورد کرد.

این آموزش‌ها شاید کوچک به نظر برسند، اما خیلی مهم‌اند.

تابستان‌ها روزها طولانی‌اند. بچه‌ها زودتر بیدار می‌شوند و دیرتر خسته می‌شوند. یک بار برای بچه‌ها یک قصر بادی هدیه آوردم. خیلی خوشحال شدند، اما خب، خراب شد.

بچه‌ها گاهی با وسایل بازی خشن‌تر رفتار می‌کنند. وسایل خراب می‌شوند، پاره می‌شوند و از بین می‌روند.

اما کتاب...

کتاب شاید ورق‌ورق شود، شاید گوشه‌هایش خراب شود، شاید حتی بعضی صفحه‌هایش از بین برود؛ اما اگر دست یک بچه بیفتد، می‌تواند وارد دنیای او شود.

می‌شود گوشه‌ای از یک اتاق، یک قفسه کتاب گذاشت؛ حتی یک کتابخانه کوچک دیواری. عجیب است که در بعضی از این مراکز، کتاب این‌قدر کم است.

درست مثل نجوم.

من عاشق نجومم. می‌دانی چرا؟

چون وقتی به آسمان نگاه می‌کنی، مشکلاتت کوچک‌تر می‌شوند.

وقتی عظمت کهکشان و این جهان بی‌انتها را می‌بینی، با خودت فکر می‌کنی خدایی که این همه عظمت را با این دقت می‌چرخاند، حل کردن مشکلات ما برایش کاری ندارد.

آدم خودش را کوچک‌تر می‌بیند؛ و هرچه در برابر این عظمت کوچک‌تر می‌شوی، غم‌هایت هم کوچک‌تر به نظر می‌رسند.

برای همین من نجوم را دوست دارم.

و برای همین فکر می‌کنم شاهنامه هم لازم است.

شاهنامه فقط گذشته نیست. فقط یک داستان قدیمی نیست. بخشی از تاریخ و واقعیت ماست.

اگر گذشته‌مان را نشناسیم، ممکن است اشتباهاتش را دوباره تکرار کنیم.

وقتی شاهنامه را می‌خوانی و می‌بینی مردم از جمشید و غرورش خسته شدند و به ضحاک پناه بردند، بعد می‌بینی نتیجه این انتخاب چه ویرانی بزرگی برای ایران به همراه داشت، می‌فهمی که تاریخ فقط مجموعه‌ای از اسم‌ها و اتفاقات نیست؛ درباره انتخاب‌های آدم‌هاست و نتیجه‌ای که آن انتخاب‌ها به دنبال دارند.

حالا هرچه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر می‌بینم که مراکز نگهداری کودکان چقدر می‌توانند از چیزهایی مثل کتاب، شاهنامه و نجوم استفاده کنند.

تصورش را بکن:

یک دوره کوچک نجوم؛ نه یک کلاس پرهزینه و پیچیده.

یک شب در ماه، بچه‌ها را به حیاط ببریم. یک نفر برایشان درباره ماه و ستاره‌ها حرف بزند. بچه‌ها آسمان را نگاه کنند، نفس بکشند، دور هم باشند، کمی خوراکی درست کنند و بخورند و برای چند ساعت فقط بچه باشند.

چقدر از مشکلات خانه و گذشته‌شان، حتی برای چند ساعت، دور می‌شوند؟

نمی‌شود از این بچه‌ها انتظار داشت همه چیز را فراموش کنند.

اما می‌شود برایشان خاطره‌های خوب ساخت.

می‌شود یک کتاب خوب به دستشان داد.

می‌شود یک داستان برایشان خواند.

می‌شود آسمان را نشانشان داد.

می‌شود شاهنامه را برایشان قصه کرد.

می‌شود کاری کرد که بفهمند دنیا فقط همان چیزی نیست که تا امروز دیده‌اند.

امروز یکی از آن روزهایی است که از اینکه سر جای خودم نیستم، شاکی‌ام.

از اینکه نمی‌توانم کاری انجام بدهم، شاکی‌ام.

از این همه ایده که به ذهنم می‌رسد و می‌دانم خیلی‌هایشان ساده به نظر می‌رسند، اما وقتی قرار است اجرایی شوند، تازه کاغذبازی‌ها و مجوزها و هزار مانع دیگر شروع می‌شود و آدم را خسته می‌کند.

اما شاید نباید منتظر بمانم تا همه چیز آماده شود.

شاید لازم نیست یک جهان را عوض کنم.

شاید لازم نیست همه مشکلات را حل کنم.

شاید کافی باشد برای چنو بچه، یک اتفاق خوب بسازم.

به قول دکتر چمران، می‌شود یک شمع بود؛ شمعی که فرقِ نور و تاریکی را به دنیا نشان می‌دهد، حتی اگر نتواند تاریکی را نابود کند.

شاید همین کافی باشد.

شاید از همین‌جا باید شروع کرد.

پ.ن

به یاد مرکز کودکان بی سرپرست و بد سرپرست

و طوبی که با نیامدنش مرا کشاند تا آنجا...

و خدایی که هست و مهربان است...

من از آدم ها ندرتا چیزی می خواهم... می شود اما بخواهم اگر می توانید کاری کنید؟

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:19 ] [ آیه های آسمان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

.
بطری وقتی پُره و میخوای خالی کنی
خمِش میکنی دیگه!!
.
دلِ آدمم همینطوره
بعضی وقت ها از غم،حرف و طعنه دیگران پُر میشه...
.
خدا میگه ما می‌دونیم و اطلاع داریم
دلت میگیره به خاطر حرف های که میزنند
.
پس سرت رو به سجده بگذار و خدا رو تسبیح کن📿
.
+شیخ رجبعلی خیاط
لینک های مفید
امکانات وب

دانلود آهنگ